محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

867

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ميراث پسر عمويت به تو رسيد و به عمويت نرسيد ؟ » على گفت : « بياييد » و سه بار گفت تا مردم فراهم شدند و گوش دادند آنگاه گفت : « پيمبر بنى عبد المطلب را كه همه كسان وى بودند بخواند كه هر يكيشان يك بزغاله مىخورد و يك ظرف شير مىنوشيد و اندك غذايى براى آنها ساخته بود كه بخوردند تا سير شدند و غذا مانند اول بود ، گويى دست نخورده بود ، پس از آن ظرف شيرى خواست كه بنوشيدند تا سيراب شدند و همه شير به جاى بود گويى كس دست نزده بود و ننوشيده بود . « پس از آن سخن كرد و گفت : اى بنى عبد المطلب ، من به سوى شما بخصوص و سوى همهء مردم مبعوث شده‌ام و كار دعوت مرا ديده‌ايد ، كدامتان با من بيعت مىكنيد كه برادر و يار و وارث من باشيد ؟ گويد : و كس برنخاست و من كه از همه خردسالتر بودم برخاستم و پيمبر به من گفت : « بنشين » « پس از آن سخن خويش را تكرار كرد و سه بار گفت و هر بار من برخاستم و گفت : « بنشين » « و چون بار سوم شد دست خويش به دست من زد ، همين سبب بود كه من به جاى عمويم وارث پسر عمويم شدم . » ابن اسحاق گويد : و چون پيمبر دعوت خداى آشكار كرد و قوم را به اسلام خواند ، قومش از او دورى نگرفتند و رد نكردند تا وقتى كه از خدايان آنها عيب گرفت كه به انكار وى برخاستند و بر ضد او همسخن شدند و ابو طالب به حمايت وى برخاست و پيمبر در كار دعوت بود و چيزى مانع او نبود . و چون قرشيان ديدند كه پيمبر از دعوت باز نمىماند و ابو طالب از او حمايت مىكند گروهى از اشراف قريش و از جمله عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و أبو البختري ابن هشام و اسود بن مطلب و وليد بن مغيره و ابو جهل بن هشام و عاص بن وائل و نبيه و